تبليغاتX
یکی جلوی این روزهای زندگی منو بگیره
و من اینجا ایستاده ام و منتظر که زندگی اینبار چه برایم در سر می پروراند!
سلام

بالاخره دارم از لب تابم مطلب آپ می کنم.با کلی دردسر حالا یه کم راحت تر از اینترنت پرسرعتم استفاده می کنم.

امسال خیلی سرم شلوغه.سال آخر هست و منم که همه چیزو می زارم واسه آخر کار حسابی قاطی کردم الان.

هر روز امتحان دارم و ۳ تا تحقیق الزامی ترم دارم و هنوز موضوع واسه تحقیق پایانی انتخاب نکردم و چند تایی از منابع ارشد علوم سیاسی را تهیه کردم اما فکر نمی کنم وقت کنم بخونم.

خواهرم که سال ۸۷ پیام نور قبول شده بود و ثبت نامش نکرده بودندطبق بخشنامه جدید اتباع خارجی الان میتونه بره و ثبت نام کنه و البته ۳ترم براش مرخصی رد می کنن که باید شهریه ثابتش را بده.هنوز تصمیم نگرفتیم که بره یا دوباره کنکور بده.

اون یکی آبجیمم نمی دونم چش شده و همش فکر می کنه داره میمیره و شبا نمی خوابه که مبادا تو خواب بمیره.تمام روز هم داره گریه می کنه.قبلاْ زن داداشم این جوری بود اما نه به این شدت اما حالا آبجیمم اضافه شده.بردیمش پیش مشاوره.چیز خاصی نگفت.توصیه به پیاده روی و ورزش کرد.کلی مامان تا حالا پول دکتر و آزمایش داده .همه رقم آزمایش داده اما هیچ چیزیش نیست.خونه را جهنم کرده واسه همه.

من بهش میگم خوب بمیری مگه چی میشه؟همه می میریم هیچ کی هم نمی دونه کی! بعد مامان منو کلی دعوا می کنه که اینحوری نگو بهش.کلا مامان ناراحت میشه کسی اسم مردن را بیاره.من نمی فهمم چرا ما باید از ترس مردن شب خوابمون نبره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:56  توسط فاطمه  | 

سلام

وضعیت بسی آشفته است.نمی دونم چرا من همیشه وقت کم می یارم.عجیبه!

سیستمو از تعمیر آوردم خونه اما هیچ فرقی نکرده.فقط باید براش یه کارت گرافیک بخرم.الانم خاموشه.یعنی صفحش سیاه شد دیگه هر کاریش کردم روشن نشد.

یه مودم بی سیم گرفتم برای خط اینترنت پر سرعت.برام ۹۰ تومن افتاد که با ۱۵ تومن هزینه راه اندازی و ۳۰ تومن پول دوره ۳ ماهه شد ۱۳۵ تومن.

دارم روی رمان بلندی های بادگیر و نمایشنامه هملت کار می کنم برای لکچری که به همین زودی ها باید ارائه بدم.اما هیچی روش کار نکردم فقط تصمیمشو دارم.همین.

برای کلاس روش تحقیقم باید یه تحقیق بنویسم.یه موضوع درمورد زنان افغانستان.موندم منبع گیرم می یاد یا نه؟هنوز که فقط در حد حرفه!

هوا به طرز ناجوانمردانه ای سرد شده! باید برم شال و کلاه زمستونیمو در بیارم.

دوست داشتم بین ۲ ترم دوباره برم افغانستان.مخصوصا هرات.اما اصلا راه نداره.ما باید تحقیق پایانی بنویسیم و من سخت درگیر انتخاب موضوع.می خوام این موضوعو پیشنهاد بدم ببینم چی میشه: سیر هستی شناسی در فلسفه غرب

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:38  توسط فاطمه  | 

سلام

دارم این ترم زیر بار درس ها خم می شم.تازه یه کار جالبه دیگه هم کردم.رفتم دفترچه ارشد گرفتم رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل شرکت کردم.البته احتمالش کمه اگه قبول هم بشک برم چون فکر نمی کنم ۶ ۷ میلیون پول دوره ارشد داشته باشم.اگه داشته باشم که میرم عین بچه آدمی زاد سرسنگین هر دانشگاهی که دوست داشته باشم هر رشته ای که دلم بکشه درخواست بورسیه بدم.دیگه این جنگولک بازی کنکور دادنم چیه دیگه؟!!!

تازه من که می خوام شوهر کنم برم سر خونه زندگیم دیگه واسه چی الکی میرم ۹۸۳۰ دفترچه می خرم و ۲۰۰۰ تومن هم میدم به کافی نت برای ثبت نام.راست میگن ما زن ها خیلی بد خرجیم.نه؟!!!

امروز تو اتوبوس دعوام شد.خیلی وقت بود بابت افغانی بودنم با کسی دعوام نشده بود.یعنی دیگه به این نتیجه رسیده بودم که مردم سطح فرهنگشون رفته بالا.البته رفتار یه نفر هم باعث نمیشه درباره ی همه قضاوت یکسان بکنم بالاخره من یه آدم تحصیل کرده به حساب می یام باید طرز فکرم با بقیه فرق داشته باشه یا نه؟خلاصه این قدر بابت این اتفاق اعصابم خورد شده بود که اومدم خونه الکی سر یه چیز بیخود دیگه با مامان دعوا کردم.بعدش نامزدی زنگ زد با اون دعوا کردم بعدشم سر درد گرفتم کلاس بعد از ظهرمو نرفتم نشستم خونه فیلم مجازاتگر punisherرا نگاه کردم.اما الان خوبم/

دلم طاقت نمی یاره نگم دعوا سر چی بود.منو که می شناسین اگه تعریف نکنم تو دلم عقده میشه.تو الوبس بودیم تو استگاه ما پیاده شدیم که بقیه راحت پیاده بشن بعد ما دوباره سوار بشیم.حالا بیشتر از ۱۰ نفر پیاده شدن تا یه پیرزن افغانی خواست پیاده بشه.اونم از اون پیرزنایی که به طور نرمالش چنو ساعت طول می کشه ۲ تا پله اتوبوسو پیاده بشه و فقط به یه تلنگر بنده که ولو بشه وسط زمین.حالا نوبت این بنده خدا که رسید این زنه هم چاق خودشو چپوند بغل این پیرزنه و رفت بالا.چیزی نمونده بود که پرت بشه وسط آسفالت خیابون.منم برگشتم گفتم چه بی فرهنگ این همه صبر کردی واسه اینم صبر می کردی.حالا رفتیم بالا شروع کرده جرفای ناجور زدن که برو افغانستان اینجوری بگو اینجا وطن تو نیست و فوقش می یفتاد می مرد چیزی نمیشد یه افغانی کم میشد جای من بازتر می شد.یه پیرزن افغانی ارزششو نداره که من واسش صبر کنم.به من میگه چون افغانی بود با من داری دعوا می کنی؟گفتم اگه سیاه پوستم بود واسه من فرقی نمی کرد من که واسه ۱۰ تا ایرانی صبر کرده بودم واسه اینم صبر کردم چیزی که ازم کم نشد من فقط به پیر بودنش فکر کردم نه به افغانی ایرانی بودنش.تا چند ایستگاه بعد که من پیاده شدم همچنان داشت سخنرانی می کرد و حرفای جور واجور بار من می کرد و هزار تا مسئله سیاسی اجتماعی وووو دیگه را انداخت گردن من و از جمله این آنفلونزای خوکی هم من متوجه شدم که عاملش من بودم خودم خبر نداشتم.خلاصه من دیدم همچین آدمی هیچ کمطقی نداره که من بخوام باهاش دهن به دهن بشم شایدم اون واسه خودش کلی محق باشه جواب این جور آدم ها  سکوته باید اجازه داد عقده هاشونو خالی کنن وگرنه معلوم نیست بره بعد من یقه ی کی را بگیره.

گوشیم خراب شده بود تعمیرش کردم.اما سیستمم همچنان تو درمانگاه به سر می بره.سیستم خواهرم هم دیشب پاورش سوخت ازش دود بلند شد.لب تابم هم مودم نداره .یه مینی لب تاب سفارش دادم تا عید قربان باید به دستم برسه.کلی هیجان زدم از حالا.

راستی دارم یه شال گردن می بافم واسه عشقم.خاکستری و کرم و قهوه ایه.

به هیچ کدوم از دوستام تازگی ها سر نزدم فکر کنم همه فراموشم کرده باشن.کم کم به همشون سر می زنم دوباره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:26  توسط فاطمه  | 

سلام

فردا امتحانم را که بدم دیگه از شر امتحانات خلاص میشم.

هنوز کامپیوتر را درست نکردم.یعنی وقت نکردم.

من زود بر میگردم و آپ می کنم.

قول..

راستی روز دختر به همه ی دختر خانوم های گل مبارک.

همین طور هفته ی کرامت به همه ی دوستای عزیزم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط فاطمه  | 

سلام

ممنون که واسم دعا کردین امتحانامو خوب بدم

امروز که امتحان فرق داشتم ساعت ۱ و بعدش هم ساعت ۲ کلاس داشتم که قرار بود نفره ۵ ام لکچر بدم که با کلی دعا و صلوات نوبت به من نرسید و موند واسه هفته دیگه.

اول صبحی استاد روش تحقیقمون حالمونوگرفت و بی خبر کویز گرفت ازمون.منو میگی؟ هنوز کتابمو که از ترم قبل نمی دونم کجا پرتشو کردمو پیدا نکردم که استاد ۱۰ تا سوال داد و گفت ۱ نمره امتحان پایان ترمتونه.

منم فقط ۲ تا را جواب دادم.اونم با دیکته ی غلط.حتماْ استاد خوندنی می گه این دخترا ترم دیگه لیسانس می گیرن هنوز دیکته ی درست کلماتو بلد نیستن!

دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودمو روی پاور پوینت لکچرم کار می کردم.حالا ما یه گروه ۳ نفره ایم که پاور پوینت هر ۳ نفرو انداختن گردن من.خوبه همشون می دونن من چقدر درس دارم! امروز هم دهتره بهم میگه قسمت لکچر من چند جاش مونده بهت نوت نداده بودم خودت نمی تونی از روی کتاب نوت برداری کنی واسم؟!!!خداییش چی جوری روشون میشه ؟ بهش میگم وقت ندارم میگه آخه من پاور پوینت بلد نیستم!!!منم بهش گفتم من که صفحاتو برات ساختم تو فقط توش تایپ کن. دیگه هیچی نمی خواد.بهم میگه تو که امروز امتحانتو دادی خوب چرا ناز می کنی؟ انجامش بده دیگه!!!منم گفتم شرمنده. خ..... خودتی.البته تو دلم گفتم این قسمتشو.آدم باید یاد بگیره که بگه "نه".

دختره خبر نداره من ۵ شنبه ۲ تا امتحان دارم که هنوز سراغش نرفتم ببینم سخته یا راحت!اصلاْ سر فصلشو هم نمی دونم که از کجای کتاب تا کجا تو امتحان می یاد؟!!!

نمی دونم چرا من همیشه مشکل دارم با همه چی! از راه نرسیده آبجیم میگه کامپیوترت مادربوردش خراب شده بود فرستادیم تهران تعمیر که این قدرو این قدر پول تعمیر و پستش میشه.بعدشم که پس آوردیمش کارت گرافیکش سوخت که یکی خریدیم و این قدر هم پول اون میشه.گفتم باشه فعلاْ که آه در بساط ندارم.حالا ۱ هفته من باهاش کردم پریشب دوباره خاموش شد.یعنی دیگه روشن نشد.پاورش پشت سر هم خاموش روشن میشه و اصلاْنوبت به روشن شدنه مونیتور نمی رسه.آبجیم میگه همین جوری شده بود که مانیتورشو تعمیر کردیم. یکی بهم گفت ویروسی شده.یکی گفت پاورش خراب شده.یکی گفت پوروسوسرش خراب شده.منم که اصلاْ وقت ندارم ببرمش بیرون.احتمالاْ پاساژ قدس.

از اون طرف لب تاپ آبجیم که از کابل با خودم آوردمش مودمش نصب نیست و هر کاری هم می کنم نمی شناستش. الان هم یه کیس داشتم که ۱۰ سال پیش خریده بودمش و پنتیومش ۲ بود فکر کنم.خلاصه که با اون آن لاین شدم.موندم چرا من همیشه با لوازم برقیم مشکل دارم همیشه.

یادتونه نامزدی واسم گوشی سونی اریکسون مدل سی ۹۰۵خریده بود قبل افغانستان رفتنم؟ اونم تو کابل خاموش شد و دیگه روشن نشد.گوشی n95 هم ویروسی شده می خوام فرمتش کنم پین کودشو فراموش کردم.خلاصه که دارم بین این همه وسیله برقیه خراب دیوونه میشم.به دادم برسین!

اگه لب تاپم اینترنت وصل میشد زود به زود از خاطرات مسافرتم می نوشتم و عکس می زاشتم.من هیچ وقت هیچی بر وفق مرادم نیست.

الانم که وقت ندارم به دوستام سر بزنم و با این کامپیوتر سرعت نوری که دارم اگه بخوام هم نمیشه.بقیه هم منو فراموش کردن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:28  توسط فاطمه  | 

سلام

خیلی دلم می خواد بیام بشینم و همه چی را واستون تعریف کنم.

اما منو که دیدین همیشه درس دارم و امتحان.

امسال سال آخرمه هر دو طرف.واسه همین می خوام تمام واحدهامو جمع و جور کنم بره پی کارش.۲ تا درسو که امتحان نداده رفتم افغانستان.حالا باید این هفته امتحان بدمشون.از اون طرف ۴ واحد هم ارتقایی برداشتم که امتحان بدم.هنوز از راه نرسیده و ترم شروع نشده لکچرهای ما هم شروع شد.۳ شنبه نقد ادبی لکچر هم دارم.فصل نقد خواننده محور.۳ شنبه ساعت ۲ کلاس نقد دارم و ساعت ۱ امتحان فرق و مذاهب.موندم کدومو بخونم و کدومو امتحان بدم.من که شانس ندارم.

خلاصه اومدم بگم که واسه همین چیزا که گفتم فعلاْ فرصت آپ کردن ندارم.

منو ببخشین و برام دعا کنین.

بای

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:11  توسط فاطمه  | 

سلام

دوشنبه صبح از مرز رد شدیم و سه شنبه صبح تهران بودیم.

اینجوری بگم که ساعت های ۱۰ از خونه اومدیم بیرون و میزبانمون وحید جان که اولش فقط یکی از دوستای اینترنتیم بود و بعد شد بهترین و نزدیکترین دوستم ما را با ماشین خودش برد بازار که خریدمونو تموم کنیم.اول ۲ تا لباس افغانی دست دوز برای محمد جواد (پسر برادرم که وقتی ما کابل بودیم دنیا اومد و الان ۲ ماهشه) خریدیم.۱ شلوار دست دوز هم برای خواهرم خریدیم.قرار بود منم لباس مجلسی روز قبل پسندیده بودم برم بخرمش که پشیمون شدم.خلاصه یهو دیدیم ساعت شده ۱۱ و ما ساعت ۱ سر مرز قرار داشتیم.قرارمون اینجوری بود که یه سمند از هرات تا مشهد دربست بگیریم که رانندش هم بهمون کمک کنه سر مرز. چون ناوارد بودیم و بارمون هم خیلی زیاد بود.اما وحید جان گفت که تا مرز خودش ما را ببره و اون سمنده خالی بره و از نقطه صفر ما سوار اون بشیم.

قبل حرکت طرف مرز ۳ پرس کباب هم گرفتیم که تو راه بخوریم.۲ تا هم رید بول(نوشابه انرژی زا) با یه فانتا گرفتیم.خلاصه آبجیم نشست جلو که وحید تو راه نخوابه و منم نشستم عقب.تو راه من براشون ساندویچ درست می کردم و می دادم که بخورن.اما زیاد نخوردیم و اندازه 2 پرس با 1 رید بول موند که گفتیم شب تو قطار می خوریم. سر مرز ما از وحید جان خداحافظی کردیم و سوار سمند شدیم و راننده به وحید قول داد که به ما کمک کنه.وحید هم 2 تا 50 دلاری بهش داد که راننده گفت این میشه 98 تومن.وحید هم گفت 2 تومن بقیشو تخفیف بده.راننده هم گفت من 3 تا لباس مجلسی خریدم 2 تاشو شما بزارین تو ساکتون که به من اجازه بیشتر از یکی نمیدن.ما هم گفتیم اشکالی نداره.دقیقاً همون لباسی را که من پسندیده بودم خریده بود گفت 100 دلار خریدم 200 تا 250 تا می فروشمش.گفتم خوش به حالتون همین.

سر مرز با کلی اذیت و مردم آزاری رد شدیم.یه دکتر گذاشته بودن اونجا که یه چوب بستنی می کرد تو دهن ما و می گفت که داخل ایران بشیم یا نشیم.به من که گفت برو به سلامت به آبجیم که رسید گفت گلوت عفونت داره برو هر وقت خوب شدی برگرد از مرز رد شو.حالمون گرفت حسابی. کلی گریه و زاری که ما نمی تونیم برگردیم هرات و باید حتماً بریم ایران و مامانمون منتظره و از این حرفا.گفت برین نیم ساعت دیگه بیاین.نیم ساعت دیگه کلی سر ما منت گذاشت و کلی ناز کرد و اینا.بعد برگه آبجیمو امضا زد و رد شدیم.

حالا راننده ما را سپرد دست یکی گفت پسر خالمه و تا شهر تایباد با شما می یاد و باید ماشین عوض بشه.اون آقاهه هم کمکمون کرد چمدونامونو جا به جا کردیم. اونم گاری گرفتیم نه که اون جا به جا کنه.حالا تا برسیم به اون یکی ماشین شروع کرده به مخ زنی من.که من اقامت دبی و آلمان را دارم.تو اگه زبان و کامپیوتر بلدی بیا برات اقامت دبی می گیرم همون جا واسه خودم کار کن.تو ایران حیف شدی و اگه دبی دوست نداری اقامت آلمان می گیرم واست و کارم همین چیزااست.کلی از این حرفا منم هیچی نگفتم.رسیدیم تایباد ساکشو گذاشت تو سمند ما و اومد نشست جلو.منم برگشتم به راننده گفتم ما این ماشینو 100 دلار دربست گرفتیم این آقا چرا سوار شدن؟گفتیم ما نمی خوایم این آقا همراهمون باشن.اونم داغ کرد که 100 دلارتو به رخم می کشی؟من خودم سرمایه دارم و از این حرفا.منم گفتم از کجا معلوم نریم وسط راه ما را لخت کنی و دزد از آب در بیای؟ما واسه راحتی و امنیتمون دربست گرفتیم.خلاصه با کلی ناراحتی پیاده شد و واسه خودش یه ماشین دربست گرفت و گفت خودتون ضرر کردین ویزای مفت دبی را از دست دادین.مثل بچه ها حرف می زد.

بعداً راننده گفت حق با شماست نباید می یومد تو ماشین اما من باهاش رودرواسی داشتم خوب شد خودتون بهش گفتین.یه کم بعد گفت چیزی بهتون گفته بود ؟ناراحتتون کرده بود؟

منم گفتم هنوز که چیزی نگفته بود اما داشت صمیمی و خودمونی می شد جلوشو گرفتیم.

جالب اینجاست تا شب ساعت 6 که رسیدیم مشهد خوود راننده هم آخراش داشت پر رو می شد که منم بهش گفتم شما هم دارین پسر خاله می شین ها!!!!که گوشی اومد دستش.

خلاصه رفتیم دنبال بلیط قطار که تموم شده بود واسه اون شب.بلیط هواپیما هم تموم شده بود که اگه نشده بود هم به ما تقریباً 50 کیلو اضافه بار میخورد که کیلویی 800 تومن جریمه داشت.کلهم نمی صرفید.

راننده گفت اگه بخواین واسه فردا شب بلیط بگیرین امشب هتل بهتون جا نمی ده چون دختر مجردین.اینجا هم که کسی را ندارین بیاین بریم خونه ما.طبقه پایینمون مهمون خونست و راحتین اونجا و خانومم خوشحال میشه و از این حرفا.ما هم که مشهد کسی را نداشتیم. یه دوستم یادم اومد که انتقالی گرفته بود مشهد.زنگ زدم بهش گفت مامانم نمی زاره اما می تونین برین خونه داداشم.گوشیم همون موقع خاموش شد.رفتیم ترمینال که با اتوبوس بریم تهران.همون جا گوشیمو زدم به شارژ که وحید زنگ زد.شماره داییشو داد گفت شب بریم خونه داییش.همین موقع ابجیم از قم زنگ زد و شماره یکی از فامیلای دور تو مشهد را داد و خلاصه تو چند دقیقه 3 نفر به ما زنگ زدن که شب بریم مهمونشون بشیم.اول تصمیم گرفتیم بریم خونه دایی وحید.بعد دیدیم با 5 تا چمدون اصلاً به صرفه نیست که بریم وفردا برگردیم بریم راه آهن.خلاصه زنگ زدیم به همشون و معذرت خواستیم و رفتیم 2 تا بلیط اتوبوس گرفتیم و راه افتادیم طرف تهران.اتوبوسش اسکانیا بود و طبقه دومش کلاً پر بود و ما نشستیم پایین.4 تا صندلی رو به روی هم که اتفاقاً خالی هم بود و تا خود تهران راحت خوابیدیم.

این پست خیلی طولانی شد اما اینم بگم که دیگه آخرشه: گفتم واسه شام تو راهمون کباب گذاشتم کنار با یه رید بول. اینا را تو مرز که ماشین عوض کردیم تو سمند گذاشتیم. تایباد که سوار شدیم دیدیم نوشابه نیست.سر مرز راننده 3 نفرو سوار کرده بود گفتیم حتماً اونا برداشتن.دیگه به راننده هم نگفتیم که فکر نکنه ما گداییم!دیگه به بقیش دست نزدیم.حالا تو اتوبوس که نشستیم در پاکتو باز کردیم که شام بخوریم.من تو راه 4 5 تا ساندویچ درست کرده بودم و بقیه گوشتا هم با استخونش بود زیر نون ها.آخه من کبای چوپان خیلی دوست دارم.گوشتو با استخونش کباب می کنن.خلاصه در پاکتو باز کردیم که شام بخوریم چشتون روز بد نبینه.طرف ساندویچا را خورده بود نون اضافه سر و تهشو گذاشته بود تو پاکت.اما خدا را شکر کبابای زیر نونا ندیده بود و ما شب تو راه گشنه نموندیم.ما هم کلی نفرینش کردیم که واسه چی غذای مردمو بی اجازه خورده؟!!!خلاصه اینم از جریان شام خوردن ما.

من از آخر شروع کردم به خاطره نویسی.سر فرصت می یام بقیشو هم میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:31  توسط فاطمه  | 

سلام

این قدر آپ نکر دم که الان گیجم چی بنویسم و از کجا شروع کنم

اول از همه بگم که الان تو شهر سراسر زیبایی هرات باستان هستم.دیروز ظهر ازکابل رسیدم و فکر کنم یه هفته یی همین جا باشم.

دیروز با یه پرواز بی خاصیت اومدیم که فقط بهمون ۱ گیلاس آب دادن.بهمون گفته بودن که این جوریه اما باورم نمی شد.آخه پروازها معمولاْ تو پذیرایی بهتر با هم رقابت می کنن نه اینکه اینجوری.با شرکت هوایی پامیر اومدیم.

الانم تازه از خواب پا شدم.ببینم چه برنامه یی واسه امروز داریم.

پ.نوشت: محید جان گل من ادرس وبت را ندارم .می دونی چند وقته می خوام بهت کامنت بزارم اما نمیشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:39  توسط فاطمه  | 

سلام

این قدر آپ نکر دم که الان گیجم چی بنویسم و از کجا شروع کنم

اول از همه بگم که الان تو شهر سراسر زیبایی هرات باستان هستم.دیروز ظهر ازکابل رسیدم و فکر کنم یه هفته یی همین جا باشم.

دیروز با یه پرواز بی خاصیت اومدیم که فقط بهمون ۱ گیلاس آب دادن.بهمون گفته بودن که این جوریه اما باورم نمی شد.آخه پروازها معمولاْ تو پذیرایی بهتر با هم رقابت می کنن نه اینکه اینجوری.با شرکت هوایی پامیر اومدیم.

الانم تازه از خواب پا شدم.ببینم چه برنامه یی واسه امروز داریم.

پ.نوشت: محید جان گل من ادرس وبت را ندارم .می دونی چند وقته می خوام بهت کامنت بزارم اما نمیشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:38  توسط فاطمه  | 

سلام
دیگه وقتش بود که آپ کنم اونم شب قبل از رفتنم.نمی دونم دسترسیم به اینترنت تو افغانستان جی جوری خواهد بود واسه همین گفتم امشب یه پست بزارم اینجا.
بالاخره بعد از کلی دوندگی شاید فردا صبح گذرنامه هامون برسه دستمون و راهی بشیم.برای امشب بلیط قطار گرفته بودم که چون پاسپورت دستمون نبود و بعد 2 هفته هنوز از نیروی انتظامی نیومده بود مجبور شدیم با 30 درصد خسارت کنسلش کنیم.حالا قرار شده صبح زود بریم نیرو انتظامی و بعدش بریم طرف تهران و با اتوبوس بریم مشهد. دوستم با شوهرش و 2 تا دختر کوچولوهاش میره و من و خواهرم هم تصمیم گرفتیم با اون ها زمینی بریم نه هوایی. البته اونها امشب رفتن طرف مشهد و قرار شده منتظر ما بمونن که با هم از مرز رد بشیم.
چند جلد کتاب قاطی وسایلمه که شنیدم دولت افغانستان درمورد کتابهای چاپ ایران یه تعصب الکی داره و اجازه داخل شدنشون را نمیده.یه کم درموردشون نگرانم چون همش کتاب های دکتر تیجانی هست که کسی ازمون خواسته براش ببریم.
خلاصه که فردا میریم طرف مشهد و پس فردا میریم هرات و چند روزی هرات می مونیم و بعدش هوایی میریم طرف کابل.
یه نکته تاسف برانگیز اینه که ما نمی تونیم رای بدیم چون کارت های رای دهی خیلی وقته پخش شده و بدون اون هم کسی نمی تونه رای بده.پس انتخابات پرررررررر!!!!
چمدونم داره می ترکه.تا حد خفگی پر و سنگین.تازه کلی از خورده ریزه هام مونده بیرون/
راستی کادوهای نامزدی رسید دستم. سونی اریکسون مدل سی 905 با دوربین 8.1 رنگ مشکی. کلا گوشی تو دل برویی هست اما من خوشم نیومد ازش! گوشواره یی که واسه ولنتاین برام گرفته بود قشنگه و ناز. فکر نمی کردم اینقدر خوش سلیقه باشه. خلاصه که بهش میگم دستت درد نکنه تا باشه از این کادوها! میگه دیگه به خواب ببینی !!! منم گفتم تو بیداری هم می بینم چون می دونم تو دوستم داری ! و یه کم از این حرفای بالای 18 و هندونه های غول پیکر گذاشتم زیر بغلش که فکر کنم ماه دیگه همین موقع یه دور دیگه هم کادو داشته باشم. مرد های گرامی را فقط با زبون نرم و مهربان میشه راضی کرد اصلا به فکر استفاده از حربه ی زور و ارعاب و تهدید نباشید که نتیجه معکوس میده.
خلاصه من برم بخوابم که فردا کلی کار دارم و مسافرم. شب همگی خوش.
منو فراموش نکنین شاید یه کم دیر دیر آپ کنم اما با دیدن کامنتاتون خوشحال میشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:25  توسط فاطمه  |