|
و من اینجا ایستاده ام و منتظر که زندگی اینبار چه برایم در سر می پروراند!
|
|
|
|
||||
|
سلام
فردا امتحانم را که بدم دیگه از شر امتحانات خلاص میشم. هنوز کامپیوتر را درست نکردم.یعنی وقت نکردم. من زود بر میگردم و آپ می کنم. قول.. راستی روز دختر به همه ی دختر خانوم های گل مبارک. همین طور هفته ی کرامت به همه ی دوستای عزیزم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:23 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
ممنون که واسم دعا کردین امتحانامو خوب بدم امروز که امتحان فرق داشتم ساعت ۱ و بعدش هم ساعت ۲ کلاس داشتم که قرار بود نفره ۵ ام لکچر بدم که با کلی دعا و صلوات نوبت به من نرسید و موند واسه هفته دیگه. اول صبحی استاد روش تحقیقمون حالمونوگرفت و بی خبر کویز گرفت ازمون.منو میگی؟ هنوز کتابمو که از ترم قبل نمی دونم کجا پرتشو کردمو پیدا نکردم که استاد ۱۰ تا سوال داد و گفت ۱ نمره امتحان پایان ترمتونه. منم فقط ۲ تا را جواب دادم.اونم با دیکته ی غلط.حتماْ استاد خوندنی می گه این دخترا ترم دیگه لیسانس می گیرن هنوز دیکته ی درست کلماتو بلد نیستن! دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودمو روی پاور پوینت لکچرم کار می کردم.حالا ما یه گروه ۳ نفره ایم که پاور پوینت هر ۳ نفرو انداختن گردن من.خوبه همشون می دونن من چقدر درس دارم! امروز هم دهتره بهم میگه قسمت لکچر من چند جاش مونده بهت نوت نداده بودم خودت نمی تونی از روی کتاب نوت برداری کنی واسم؟!!!خداییش چی جوری روشون میشه ؟ بهش میگم وقت ندارم میگه آخه من پاور پوینت بلد نیستم!!!منم بهش گفتم من که صفحاتو برات ساختم تو فقط توش تایپ کن. دیگه هیچی نمی خواد.بهم میگه تو که امروز امتحانتو دادی خوب چرا ناز می کنی؟ انجامش بده دیگه!!!منم گفتم شرمنده. خ..... خودتی.البته تو دلم گفتم این قسمتشو.آدم باید یاد بگیره که بگه "نه". دختره خبر نداره من ۵ شنبه ۲ تا امتحان دارم که هنوز سراغش نرفتم ببینم سخته یا راحت!اصلاْ سر فصلشو هم نمی دونم که از کجای کتاب تا کجا تو امتحان می یاد؟!!! نمی دونم چرا من همیشه مشکل دارم با همه چی! از راه نرسیده آبجیم میگه کامپیوترت مادربوردش خراب شده بود فرستادیم تهران تعمیر که این قدرو این قدر پول تعمیر و پستش میشه.بعدشم که پس آوردیمش کارت گرافیکش سوخت که یکی خریدیم و این قدر هم پول اون میشه.گفتم باشه فعلاْ که آه در بساط ندارم.حالا ۱ هفته من باهاش کردم پریشب دوباره خاموش شد.یعنی دیگه روشن نشد.پاورش پشت سر هم خاموش روشن میشه و اصلاْنوبت به روشن شدنه مونیتور نمی رسه.آبجیم میگه همین جوری شده بود که مانیتورشو تعمیر کردیم. یکی بهم گفت ویروسی شده.یکی گفت پاورش خراب شده.یکی گفت پوروسوسرش خراب شده.منم که اصلاْ وقت ندارم ببرمش بیرون.احتمالاْ پاساژ قدس. از اون طرف لب تاپ آبجیم که از کابل با خودم آوردمش مودمش نصب نیست و هر کاری هم می کنم نمی شناستش. الان هم یه کیس داشتم که ۱۰ سال پیش خریده بودمش و پنتیومش ۲ بود فکر کنم.خلاصه که با اون آن لاین شدم.موندم چرا من همیشه با لوازم برقیم مشکل دارم همیشه. یادتونه نامزدی واسم گوشی سونی اریکسون مدل سی ۹۰۵خریده بود قبل افغانستان رفتنم؟ اونم تو کابل خاموش شد و دیگه روشن نشد.گوشی n95 هم ویروسی شده می خوام فرمتش کنم پین کودشو فراموش کردم.خلاصه که دارم بین این همه وسیله برقیه خراب دیوونه میشم.به دادم برسین! اگه لب تاپم اینترنت وصل میشد زود به زود از خاطرات مسافرتم می نوشتم و عکس می زاشتم.من هیچ وقت هیچی بر وفق مرادم نیست. الانم که وقت ندارم به دوستام سر بزنم و با این کامپیوتر سرعت نوری که دارم اگه بخوام هم نمیشه.بقیه هم منو فراموش کردن.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:28 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
خیلی دلم می خواد بیام بشینم و همه چی را واستون تعریف کنم. اما منو که دیدین همیشه درس دارم و امتحان. امسال سال آخرمه هر دو طرف.واسه همین می خوام تمام واحدهامو جمع و جور کنم بره پی کارش.۲ تا درسو که امتحان نداده رفتم افغانستان.حالا باید این هفته امتحان بدمشون.از اون طرف ۴ واحد هم ارتقایی برداشتم که امتحان بدم.هنوز از راه نرسیده و ترم شروع نشده لکچرهای ما هم شروع شد.۳ شنبه نقد ادبی لکچر هم دارم.فصل نقد خواننده محور.۳ شنبه ساعت ۲ کلاس نقد دارم و ساعت ۱ امتحان فرق و مذاهب.موندم کدومو بخونم و کدومو امتحان بدم.من که شانس ندارم. خلاصه اومدم بگم که واسه همین چیزا که گفتم فعلاْ فرصت آپ کردن ندارم. منو ببخشین و برام دعا کنین. بای
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:11 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوشنبه صبح از مرز رد شدیم و سه شنبه صبح تهران بودیم. اینجوری بگم که ساعت های ۱۰ از خونه اومدیم بیرون و میزبانمون وحید جان که اولش فقط یکی از دوستای اینترنتیم بود و بعد شد بهترین و نزدیکترین دوستم ما را با ماشین خودش برد بازار که خریدمونو تموم کنیم.اول ۲ تا لباس افغانی دست دوز برای محمد جواد (پسر برادرم که وقتی ما کابل بودیم دنیا اومد و الان ۲ ماهشه) خریدیم.۱ شلوار دست دوز هم برای خواهرم خریدیم.قرار بود منم لباس مجلسی روز قبل پسندیده بودم برم بخرمش که پشیمون شدم.خلاصه یهو دیدیم ساعت شده ۱۱ و ما ساعت ۱ سر مرز قرار داشتیم.قرارمون اینجوری بود که یه سمند از هرات تا مشهد دربست بگیریم که رانندش هم بهمون کمک کنه سر مرز. چون ناوارد بودیم و بارمون هم خیلی زیاد بود.اما وحید جان گفت که تا مرز خودش ما را ببره و اون سمنده خالی بره و از نقطه صفر ما سوار اون بشیم.قبل حرکت طرف مرز ۳ پرس کباب هم گرفتیم که تو راه بخوریم.۲ تا هم رید بول(نوشابه انرژی زا) با یه فانتا گرفتیم.خلاصه آبجیم نشست جلو که وحید تو راه نخوابه و منم نشستم عقب.تو راه من براشون ساندویچ درست می کردم و می دادم که بخورن.اما زیاد نخوردیم و اندازه 2 پرس با 1 رید بول موند که گفتیم شب تو قطار می خوریم. سر مرز ما از وحید جان خداحافظی کردیم و سوار سمند شدیم و راننده به وحید قول داد که به ما کمک کنه.وحید هم 2 تا 50 دلاری بهش داد که راننده گفت این میشه 98 تومن.وحید هم گفت 2 تومن بقیشو تخفیف بده.راننده هم گفت من 3 تا لباس مجلسی خریدم 2 تاشو شما بزارین تو ساکتون که به من اجازه بیشتر از یکی نمیدن.ما هم گفتیم اشکالی نداره.دقیقاً همون لباسی را که من پسندیده بودم خریده بود گفت 100 دلار خریدم 200 تا 250 تا می فروشمش.گفتم خوش به حالتون همین.سر مرز با کلی اذیت و مردم آزاری رد شدیم.یه دکتر گذاشته بودن اونجا که یه چوب بستنی می کرد تو دهن ما و می گفت که داخل ایران بشیم یا نشیم.به من که گفت برو به سلامت به آبجیم که رسید گفت گلوت عفونت داره برو هر وقت خوب شدی برگرد از مرز رد شو.حالمون گرفت حسابی. کلی گریه و زاری که ما نمی تونیم برگردیم هرات و باید حتماً بریم ایران و مامانمون منتظره و از این حرفا.گفت برین نیم ساعت دیگه بیاین.نیم ساعت دیگه کلی سر ما منت گذاشت و کلی ناز کرد و اینا.بعد برگه آبجیمو امضا زد و رد شدیم.حالا راننده ما را سپرد دست یکی گفت پسر خالمه و تا شهر تایباد با شما می یاد و باید ماشین عوض بشه.اون آقاهه هم کمکمون کرد چمدونامونو جا به جا کردیم. اونم گاری گرفتیم نه که اون جا به جا کنه.حالا تا برسیم به اون یکی ماشین شروع کرده به مخ زنی من.که من اقامت دبی و آلمان را دارم.تو اگه زبان و کامپیوتر بلدی بیا برات اقامت دبی می گیرم همون جا واسه خودم کار کن.تو ایران حیف شدی و اگه دبی دوست نداری اقامت آلمان می گیرم واست و کارم همین چیزااست.کلی از این حرفا منم هیچی نگفتم.رسیدیم تایباد ساکشو گذاشت تو سمند ما و اومد نشست جلو.منم برگشتم به راننده گفتم ما این ماشینو 100 دلار دربست گرفتیم این آقا چرا سوار شدن؟گفتیم ما نمی خوایم این آقا همراهمون باشن.اونم داغ کرد که 100 دلارتو به رخم می کشی؟من خودم سرمایه دارم و از این حرفا.منم گفتم از کجا معلوم نریم وسط راه ما را لخت کنی و دزد از آب در بیای؟ما واسه راحتی و امنیتمون دربست گرفتیم.خلاصه با کلی ناراحتی پیاده شد و واسه خودش یه ماشین دربست گرفت و گفت خودتون ضرر کردین ویزای مفت دبی را از دست دادین.مثل بچه ها حرف می زد. بعداً راننده گفت حق با شماست نباید می یومد تو ماشین اما من باهاش رودرواسی داشتم خوب شد خودتون بهش گفتین.یه کم بعد گفت چیزی بهتون گفته بود ؟ناراحتتون کرده بود؟ منم گفتم هنوز که چیزی نگفته بود اما داشت صمیمی و خودمونی می شد جلوشو گرفتیم. جالب اینجاست تا شب ساعت 6 که رسیدیم مشهد خوود راننده هم آخراش داشت پر رو می شد که منم بهش گفتم شما هم دارین پسر خاله می شین ها!!!!که گوشی اومد دستش. خلاصه رفتیم دنبال بلیط قطار که تموم شده بود واسه اون شب.بلیط هواپیما هم تموم شده بود که اگه نشده بود هم به ما تقریباً 50 کیلو اضافه بار میخورد که کیلویی 800 تومن جریمه داشت.کلهم نمی صرفید. راننده گفت اگه بخواین واسه فردا شب بلیط بگیرین امشب هتل بهتون جا نمی ده چون دختر مجردین.اینجا هم که کسی را ندارین بیاین بریم خونه ما.طبقه پایینمون مهمون خونست و راحتین اونجا و خانومم خوشحال میشه و از این حرفا.ما هم که مشهد کسی را نداشتیم. یه دوستم یادم اومد که انتقالی گرفته بود مشهد.زنگ زدم بهش گفت مامانم نمی زاره اما می تونین برین خونه داداشم.گوشیم همون موقع خاموش شد.رفتیم ترمینال که با اتوبوس بریم تهران.همون جا گوشیمو زدم به شارژ که وحید زنگ زد.شماره داییشو داد گفت شب بریم خونه داییش.همین موقع ابجیم از قم زنگ زد و شماره یکی از فامیلای دور تو مشهد را داد و خلاصه تو چند دقیقه 3 نفر به ما زنگ زدن که شب بریم مهمونشون بشیم.اول تصمیم گرفتیم بریم خونه دایی وحید.بعد دیدیم با 5 تا چمدون اصلاً به صرفه نیست که بریم وفردا برگردیم بریم راه آهن.خلاصه زنگ زدیم به همشون و معذرت خواستیم و رفتیم 2 تا بلیط اتوبوس گرفتیم و راه افتادیم طرف تهران.اتوبوسش اسکانیا بود و طبقه دومش کلاً پر بود و ما نشستیم پایین.4 تا صندلی رو به روی هم که اتفاقاً خالی هم بود و تا خود تهران راحت خوابیدیم. این پست خیلی طولانی شد اما اینم بگم که دیگه آخرشه: گفتم واسه شام تو راهمون کباب گذاشتم کنار با یه رید بول. اینا را تو مرز که ماشین عوض کردیم تو سمند گذاشتیم . تایباد که سوار شدیم دیدیم نوشابه نیست.سر مرز راننده 3 نفرو سوار کرده بود گفتیم حتماً اونا برداشتن.دیگه به راننده هم نگفتیم که فکر نکنه ما گداییم!دیگه به بقیش دست نزدیم.حالا تو اتوبوس که نشستیم در پاکتو باز کردیم که شام بخوریم.من تو راه 4 5 تا ساندویچ درست کرده بودم و بقیه گوشتا هم با استخونش بود زیر نون ها.آخه من کبای چوپان خیلی دوست دارم.گوشتو با استخونش کباب می کنن.خلاصه در پاکتو باز کردیم که شام بخوریم چشتون روز بد نبینه.طرف ساندویچا را خورده بود نون اضافه سر و تهشو گذاشته بود تو پاکت.اما خدا را شکر کبابای زیر نونا ندیده بود و ما شب تو راه گشنه نموندیم.ما هم کلی نفرینش کردیم که واسه چی غذای مردمو بی اجازه خورده؟!!!خلاصه اینم از جریان شام خوردن ما.من از آخر شروع کردم به خاطره نویسی.سر فرصت می یام بقیشو هم میگم.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:31 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
این قدر آپ نکر دم که الان گیجم چی بنویسم و از کجا شروع کنم اول از همه بگم که الان تو شهر سراسر زیبایی هرات باستان هستم.دیروز ظهر ازکابل رسیدم و فکر کنم یه هفته یی همین جا باشم. دیروز با یه پرواز بی خاصیت اومدیم که فقط بهمون ۱ گیلاس آب دادن.بهمون گفته بودن که این جوریه اما باورم نمی شد.آخه پروازها معمولاْ تو پذیرایی بهتر با هم رقابت می کنن نه اینکه اینجوری.با شرکت هوایی پامیر اومدیم. الانم تازه از خواب پا شدم.ببینم چه برنامه یی واسه امروز داریم. پ.نوشت: محید جان گل من ادرس وبت را ندارم .می دونی چند وقته می خوام بهت کامنت بزارم اما نمیشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:39 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
این قدر آپ نکر دم که الان گیجم چی بنویسم و از کجا شروع کنم اول از همه بگم که الان تو شهر سراسر زیبایی هرات باستان هستم.دیروز ظهر ازکابل رسیدم و فکر کنم یه هفته یی همین جا باشم. دیروز با یه پرواز بی خاصیت اومدیم که فقط بهمون ۱ گیلاس آب دادن.بهمون گفته بودن که این جوریه اما باورم نمی شد.آخه پروازها معمولاْ تو پذیرایی بهتر با هم رقابت می کنن نه اینکه اینجوری.با شرکت هوایی پامیر اومدیم. الانم تازه از خواب پا شدم.ببینم چه برنامه یی واسه امروز داریم. پ.نوشت: محید جان گل من ادرس وبت را ندارم .می دونی چند وقته می خوام بهت کامنت بزارم اما نمیشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:38 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دیگه وقتش بود که آپ کنم اونم شب قبل از رفتنم.نمی دونم دسترسیم به اینترنت تو افغانستان جی جوری خواهد بود واسه همین گفتم امشب یه پست بزارم اینجا. بالاخره بعد از کلی دوندگی شاید فردا صبح گذرنامه هامون برسه دستمون و راهی بشیم.برای امشب بلیط قطار گرفته بودم که چون پاسپورت دستمون نبود و بعد 2 هفته هنوز از نیروی انتظامی نیومده بود مجبور شدیم با 30 درصد خسارت کنسلش کنیم.حالا قرار شده صبح زود بریم نیرو انتظامی و بعدش بریم طرف تهران و با اتوبوس بریم مشهد. دوستم با شوهرش و 2 تا دختر کوچولوهاش میره و من و خواهرم هم تصمیم گرفتیم با اون ها زمینی بریم نه هوایی. البته اونها امشب رفتن طرف مشهد و قرار شده منتظر ما بمونن که با هم از مرز رد بشیم. چند جلد کتاب قاطی وسایلمه که شنیدم دولت افغانستان درمورد کتابهای چاپ ایران یه تعصب الکی داره و اجازه داخل شدنشون را نمیده.یه کم درموردشون نگرانم چون همش کتاب های دکتر تیجانی هست که کسی ازمون خواسته براش ببریم. خلاصه که فردا میریم طرف مشهد و پس فردا میریم هرات و چند روزی هرات می مونیم و بعدش هوایی میریم طرف کابل. یه نکته تاسف برانگیز اینه که ما نمی تونیم رای بدیم چون کارت های رای دهی خیلی وقته پخش شده و بدون اون هم کسی نمی تونه رای بده.پس انتخابات پرررررررر!!!! چمدونم داره می ترکه.تا حد خفگی پر و سنگین.تازه کلی از خورده ریزه هام مونده بیرون/ راستی کادوهای نامزدی رسید دستم. سونی اریکسون مدل سی 905 با دوربین 8.1 رنگ مشکی. کلا گوشی تو دل برویی هست اما من خوشم نیومد ازش! گوشواره یی که واسه ولنتاین برام گرفته بود قشنگه و ناز. فکر نمی کردم اینقدر خوش سلیقه باشه. خلاصه که بهش میگم دستت درد نکنه تا باشه از این کادوها! میگه دیگه به خواب ببینی !!! منم گفتم تو بیداری هم می بینم چون می دونم تو دوستم داری ! و یه کم از این حرفای بالای 18 و هندونه های غول پیکر گذاشتم زیر بغلش که فکر کنم ماه دیگه همین موقع یه دور دیگه هم کادو داشته باشم. مرد های گرامی را فقط با زبون نرم و مهربان میشه راضی کرد اصلا به فکر استفاده از حربه ی زور و ارعاب و تهدید نباشید که نتیجه معکوس میده. خلاصه من برم بخوابم که فردا کلی کار دارم و مسافرم. شب همگی خوش. منو فراموش نکنین شاید یه کم دیر دیر آپ کنم اما با دیدن کامنتاتون خوشحال میشم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:25 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
روزت مبارک بابای خوبم بهترین های اون دنیا را برات آرزو می کنم.برات آرزو می کنم که همه ی بچه هات با نام نیک و سربلندی نام و یاد تو را همیشه زنده نگه دارن. بابا بهت گفته بودم که خیلی خیلی دوستت دارم ؟ اگه نگفتم الان میگم. پ.نوشت ۱: نامزدی گلم تو را هم فراموش نکردم.روزت مبارک.می دونم خودت فردا قبل اینکه از خواب بیدار بشم بهم زنگ می زنی.می خواستم برات کارت تبریک بگیرم پست کنم اما این قضیه زنگ نزدنت حسابی نگرانم کرده بود و از اون طرف امتحانا هم اصلا برام وقت نذاشته.اما اینو بدون که خیلی دوستت دارم.انشالله سال دیگه خونه خودمون برات یه جشن حسابی می گیرم(وعده سر خرمن یا همون بزک نمیر بهار می یاد کمبزه با خیار می یاد). پ.نوشت ۲ :اعتکاف ما هم کنسل شد. پ.نوشت ۳: تا ۴ شنبه آینده امتحان ندارم.بعدشم ۱ شنبه ی بعدش امتحان آخر. پ.نوشت ۴: اگه کارام جور بشه تصمصم دارم جمعه برم طرف افغانستان.یعنی اول یه زیارت مشهد و بعد هرات و بعد هم هوایی به سمت کابل جان.البته اگه بتونم خواهرمو راضی کنم چون میگه این جوری خسته میشه و دوست داره مستقیم تهران کابل را هوایی بره.حرفشو قبول دارم اما از فرودگاه امام خوشم نمییاد وسط بیابونه.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:0 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
بالاخره دیروز صبح نامزدی زنگ زد این قدر ذوق کردم که نگو.احساس بدی داشتم تا قبلش چون خیلی زور داشت واسم که نتونم بهش زنگ بزنم و اونم نتونه بهم زنگ زنه.اون وقت چی؟فهمیدم آقا خودش عمدا زنگ نمی زده.تو را خدا می بینی؟جای من بودین چی کارش می کردین؟داشتم از عصبانیت می مردم از اون طرف کلی هم ناراحت شدم که این همه وقت سر کار بودم و این همه حرص خوردم. چند روز اول همش میس کال می داد من اکثرا سر جلسه امتحان بودم.روند کار اینجوریه که اون میس میده و اگه من می تونستم صحبت کنم دوباره بهش میس می دم و اون این دفعه زنگ می زنه صحبت می کنیم.اون چند روز هم اون میس می داد و من سر امتحان بودم و بعدش هم که هر چی بهش زنگ می زدم کلا از این طرف وصل نمی شد.اونم فکر کرده من عمدا بهش زنگ نمی زنم و درس و امتحانام بیشتر از اون واسم مهمه و از این حرفا.پیش خودش گفته که تا خودش زنگ نزنه دیگه زنگ نمی زنم منم که از این طرف نمی تونستم و البته هنوزم نمیشه که تماس بگیری. خلاصه که یه دعوایی راه انداختم که اون سرش ناپیدا.حداقل ۱۰ بار گفت اشتباه کردم و دیگه تکرار نمیشه و ... اما مگه گوش من بدهکار بود؟ که نبود.آخرشم گوشی را قطع کردم.اما امروز صبح زنگ زد آشتی کردیم یعنی بخشیدمش واسه اعتکاف دانشجویی اسم نوشتم ببینم قسمت میشه امسال بریم اعتکاف یا نه. آزاد هم اسم نوشته بودم با خواهرم که قرعه کشی کردن اسم آبجیم دراومد مسجد قدس بنیاد.نمی دونم والا مسجد بنیاد از کی تا حالا شده مسجد جامع.البته آبجیم نمیره و هدف از اسم نویسی این بود که اسم یکیمون در بیاد مامانم بره.اگه واقعا دل آدم هواشو کرده باشه ۳ روز اعتکاف فرصت خیلی خوبیه واسه به آرامش رسیدن و خلوت کردن. یکی از فامیلای دورمون کاری کرده که شنیدنش جگر ادمو می سوزونه.زن و شوهر پول پیش خونشونو گرفته بودن و دنبال خونه می گشتم و بچه هاشون خونه بودن.پسر برادر مرده می دونسته خونه پول دارن اومده خونه عموش.می خواسته پولو ببره دخترای عموش که بزرگتره ۱۲ ساله بوده و کوچیکه ۸ یا ۹ ساله شروع می کنن سر و صدا کردن هر ۲ تا را با کارد اشپزخونه می زنه و در میره.بزرگه تو راه بیمارستان می میره و کوچیکه زخمی میشه.واقعا با این کاراشون آبروی افغانی ها را می برن چقدر می تونه یه ادم بی رحم باشه که با چند تا بچه این کارو بکنه اونم به خاطر پول.پدر مادرش ادمای خوبی نیستن یا حداقل من دل خوشی ازشون ندارم اما این حق بچه هاشون نبوده. حالا چرا من ازشون دل خوشی ندارم ؟چون برگشته پشت سر ما حرف راه انداخته. گفته روزی که بابام فوت کرده صبح همه دیدنش که حالش خوب بوده یهو ظهر فوت شده فقط دختراش خونه بودن با زنش حتما اینا خودشون یه بلایی سرش آوردن تو را خدا می بینین پشت سر آدم چی میگن؟حالا دلیلشون چیه؟چون بابا ناراحتی قلبی داشت و از همون ناراحتی هم فوت شد.سال بعدش داداشم مشکل قلبی پیدا کرد که مامان خونه را فروخت داداشمو که کابل بود فرستاد هند واسه عمل جراحی.حالا اونو گیر دادن که مامان من واسه پسرش خونه فروخته واسه شوهرش این کارو نکرده.پس حتما خودش با دختراش یه بلایی سر حاج آقا آورده.با اینا می گن دایه دلسوز تر از مادر یعنی که از ما به بابام دلسوزترن.چون هر ۲ تا داداشام موقع فوت بابا اقغانستان بودن و واسه تشییع جنازه هم نتونستن برسن. من ادم بدجنسی نیستم اما خیلی از این حرفا و تهمت هایی که بهمون زده ناراحت شدم .حالا بکشه ببینه وقتی آدم یه عزیزی را از دست میده نباید نمک به زخمش پاشید. فقط میشه گفت خدا عاقبت هممونو به خیر کنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:58 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
خوب تا الان ۳ تا از درسام نمرش اومده که واقعا ناامید کنندست.آخه نمی دونم چرا این استادا این قدر بدجنس شدن.دیگه کلا ناامید شدم که این ترم معدلم الف بشه.این ۸ واحد که نمرش اومده هر ۳ تا درس را بهم دادن ۱۶.به بقیه درس ها هم امیدی ندارم که بیشتر از ۱۳ یا ۱۴ بهم بدن. این هفته کلا بیکارم.تا شنبه که امتحان دارم.امروز پاسپورتمو دادم برای خروجی.۲ هفته دیگه خروجیم می یاد.امروز مشخص کردن که بچه های متاهل را می برن حج البته به شرطی که شوهراشونم باهاشون بیان.در مورد مجرد ها هم هنوز تصمیم نگرفتن. هنوز نتونستم با نامزدی حرف بزنم.این دیگه خیلی ظلمه.داره اشکم در می یاد.حتما خیلی نگران شده تا حالا.شایدم خودش می دونه که مشکل از خط هاست که نمی تونیم تماس بگیریم.امیدوارم تا روز مرد درست بشه.می ترسم آخرشم از افغانستان بهش زنگ بزنم. حالا که یه کم بیکار شدم خواستم برم موضوع پایان نامه واسه خودم دست و پا کنم.اولین پیشنهادم رد شد.منم گفتم تقصیره خودمه می یام با شما مشورت می کنم میرم میدم بیرون یکی واسم پایان نامه بنویسه پولشو میدم.فقط میرم ازش دفاع می کنم.آخه ما دوره لیسانس تحقیق پایانی داریم.کلا دارم یه جوری برنامه ریزی می کنم که سال دیگه این موقع هر ۲ طرف را باهم تموم کنم.دانشگاه ۳۲ واحد برام مونده و مدرسه ۵۸ واحد که با پایان نامه میشه ۶۰ تا.نگید نمیشه که حتما باید سال دیگه تموم بشه.من می تونم!؟ کلی کار دارم که الان تو ایام فراغت انجام بدم.جومونگ ۱ هست که می تونم ببینمش.جومونگ ۲ هست.یه سریال کره ای دیگه هم آبجی خانوم اینترنتی خریداری کرده که اسمش هست سکوت.اونم باید ببینم.کلی فیلم سینمایی تو سیستم هست که باید ببینمشون. می خوام بشینم تمام عکسامو از تمامه آلبوم ها بکشم بیرون و اسکن کنمشون.هنوز با اسکنرم یه دونه عکسم اسکن نکردم. یه انگشتر نامزدی واسم خریده بود ۵ سال پیش که نقرست و خیلی هم قشنگ و خاصه.امروز که رفته بودم ویندوشاپینگ با آبجی خانوم نمونه طلاش را دیدم البته نه به این قشنگی اما خودش بود.فقط انگشتر نبود نیم ست بود که کلا ۷۵۰ می داد و انگشتر تکش را ۲۵۰ می گفت.نمی دونم چیکار کنم.از یه طرف دوستش دارم و می خوام داشته باشمش و از یه طرف تو این بی پولیه قبل مسافرت عاقلانه نیست ۲۵۰ تومن خرج یه انگشتر کنم.نمی دونم والا.واقعا چه مشکلات عظیمی!از یه طرف نمیشه به نامزدی هم زنگ زد که پولشو از اون می گرفتم!خوش به حالش!
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:21 توسط فاطمه
|
|
|||||
|
|||||